پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۹۴

با چشم من این اشک روان را چه فتادست

با جان من این سوز نهان را چه فتادست

گر خون رود از دل که کبابست عجب نیست

این دیده خونابه چکان را چه فتادست

اگر تن به تب هجر به پا بسته چو شمع است

با سوختن این رشته جان را چه فتادست

از پای گر افتم من دور از تو به راهم

آن گیسوی در پای کشان را چه فتادست

چشم از هوس دیدنت افتاده برونست

با روی تو چشم نگران را چه فتادست

دی راند مگس از من بی طاقت و می گفت

گرد پشه این مگان را چه فتادست

در جان کمال آمد و افکند صد آشوب

یارب به من آن شوخ جهان را چه فتادست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۹۶باز آتشی به سینه رسیدن گرفته است
  2. شمارهٔ ۹۷بازم بناز کشتی صد جان فدای نازت
  3. شمارهٔ ۹۸باز عقلم برد از سر کاکل مشکین دوست
  4. شمارهٔ ۹۹به چین زلف تو کان رشک صورت چین است
  5. شمارهٔ ۱۰۰به خوبان مهر ورزیدن چه کارست
  6. شمارهٔ ۱۰۱بر دو رخ من در جوی خون که روانست
  7. شمارهٔ ۱۰۲بر لب لعل خط سبز ترا پیروزی است
  8. شمارهٔ ۱۰۳به کویت دل غلام خانه زادست
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.