پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۸۹

اینچنین صورت مطبوع ز جان نتوان ساخت

سخن ساخته شیرین تر از این نتوان ساخت

آن دو ابروی مقوس دو کمانند بلند

که قلم را زنی قند زبان نتوان ساخت

گفتم آن غمزة شوخ از چه ز ابروست فرو

ورنه صد سال به فکر این سخنان نتوان ساخت

بت تو نیست او را دهن اما سختی ساخته اند

گر توان ساخت چو قد تو روان نتوان ساخت

حیفم آید به قلم نام لبت برد دریغ

که به صد قرن از آن طرفه کمان نتوان ساخت

در سخن لطف الهی به تو باراست کمال

گفت بالاتر از استاد دکان نتوان ساخت

ان ساختن و ساختن از سنگ دلش

سخت تر از دل بی رحم بتان نتوان ساخت

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۹۱این چه خبر جستن و پرسیدن است
  2. شمارهٔ ۹۲این چه سرو قد چه رفتارست
  3. شمارهٔ ۹۳این میوه شیرین مگر از باغ بهشت است
  4. شمارهٔ ۹۴با چشم من این اشک روان را چه فتادست
  5. شمارهٔ ۹۵بازآ که در فراق تو جانم صبور نیست
  6. شمارهٔ ۹۶باز آتشی به سینه رسیدن گرفته است
  7. شمارهٔ ۹۷بازم بناز کشتی صد جان فدای نازت
  8. شمارهٔ ۹۸باز عقلم برد از سر کاکل مشکین دوست
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.