پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۶۲۳

آنکه می خوانند مردم مردم چشم منش

چشم من روشن به روی اوست گفتم روشنش

بر دل عاشق ز یک یک شیوه های چشم او

شیوه خوشتر نمی آید ز عاشق کشتنش

آهوان را از دویدن شد جگر خون و هنوز

در می یابند مکر و غمزة صید افکنش

پیرهن در بر نگیرد آن بدن جز با خیال

در می یابند مکر و غمزة صید افکنش

زلف را گفتم ببر نشنید بر عاشق چه جرم

گر رود سرها به باد از هر طرف بر گردنش

دامن زلفش گرفتم وقت قتل آن غمزه گفت

خونبهای خود گرفتی چون گرفتی دامنش

عکس شمشیرت پس از کشتن گر افتد برکمال

جان زه اول تیزتر آید به سر وقت تنش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۶۲۵به مطرب شبه چه خوش میگفت چنگش
  2. شمارهٔ ۶۲۶چه گفت با تو شنیدی رباب و عود به گوش
  3. شمارهٔ ۶۲۷دارد به سجده شبها به روی بر زمینی
  4. شمارهٔ ۶۲۸دال زلف و الف قامت و میم دهنش
  5. شمارهٔ ۶۲۹دلا نسیم عنایت وزید حاضر باش
  6. شمارهٔ ۶۳۰دل مسکین که می بینی ازینسان بی زر و زورش
  7. شمارهٔ ۶۳۱دل که دلداری ندارد دل نشاید خواندنش
  8. شمارهٔ ۶۳۲رفت بار من و بگذاشت مرا با دل ریش
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.