پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۶۳۱

دل که دلداری ندارد دل نشاید خواندنش

نیست عاشق گر نباشد رسم جان افشاندنش

گرچه افتادست بر خاک رهش گلگون اشک

تا مجالی هست خواهیم از پی او راندنش

سهل باشد گر کنار ما گرفت از گریه آب

بر کنار آب چون گل گر توان بنشاندنش

سرو می گویند از آن قامت به حیرت مانده است

ز آنچه می گویند می ماند به بکجا ماندنش

خنده او میکشد ما را سرش بازیم و جان

زآنکه طفل است و به بازی میتوان خنداندنش

گر بخواهد عود پیش زلف و خالت عود سوز

چوب می باید نخستین آنگهی سوزاندنش

پیش روی بار از ناسوختن نرسد کمال

زاهدا تا کی ز آتش دم به دم ترساندنش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۶۳۳رفتی ز برم عاقبت ای شوخ جفا کیش
  2. شمارهٔ ۶۳۴زهی کشیده کمان ابروی تو تا بن گوش
  3. شمارهٔ ۶۳۵سرو دیوانه شدست از هوس بالایش
  4. شمارهٔ ۶۳۶شوخی که کشد عاشق نزدیک من آریدش
  5. شمارهٔ ۶۳۷کسی که دل طرف زلف یار میکشدش
  6. شمارهٔ ۶۳۸گر زلف دراز فکنی از طرف بناگوش
  7. شمارهٔ ۶۳۹گنه دیده گراینست که کردم نگهش
  8. شمارهٔ ۶۴۰لاابالی را اگر سامان نباشد گو مباش
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.