پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۶۳۷

کسی که دل طرف زلف یار میکشدش

اگر فکند در آن حلقه دست می رسدش

رخ تو سوخت به خط جان و دودها برخاست

دگر ز خال معنبر چه داغ مینهدش

کمند موی تو افتاده در قفا چه نکوست

چو نیک بود کسی در قفا نگفت بدش

تو صیدگبر و رها کن به دیگری که کشد

که زنده تر شود ار می کشی به دست خودش

دهان تنگ شکرخند او چنان کردند

پر از شکر که ز لب ها نبات می دمش

به پای سر عاشق آنچنان که فتاد

ز پا چگونه نیفتد که بخت زد لگدش

دل کمال بنازو کرشمه بستد و گفت

که باز با تو دهم لیک دل نمی دهش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۶۳۹گنه دیده گراینست که کردم نگهش
  2. شمارهٔ ۶۴۰لاابالی را اگر سامان نباشد گو مباش
  3. شمارهٔ ۶۴۱لب میگزد چو چشم گشایم بدیدنش
  4. شمارهٔ ۶۴۲ما به شادی جهانی نفروشیم
  5. شمارهٔ ۶۴۳ما به فریاد آمدیم از ناله شبهای خویش
  6. شمارهٔ ۶۴۴مرا بگفت کسان چون قلم مران از پیش
  7. شمارهٔ ۶۴۵من باده بخورم چکنم گو حرام باش
  8. شمارهٔ ۶۴۶می میرسد از باغ به خدمت برسیدش
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.