پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۶۴۰

لاابالی را اگر سامان نباشد گو مباش

بت‌پرستی را اگر ایمان نباشد گو مباش

دیگری گر بر سر جان می‌کشد خود را رواست

من به جانان زنده‌ام گر جان نباشد گو مباش

کار وصل او اگر آسان برآید دولتی‌ست

ورنه گر کار دگر آسان نباشد گو مباش

چون نمی‌خواهم که باشم یک زمان بی‌درد او

با چنین دردی گرم درمان نباشد گو مباش

عاشقان را چون به دردی ذوق عالم حاصل است

در جهان گر چشمه حیوان نباشد گو مباش

گر به ظاهر دشمنی با ما و در دل دوستی

من بدین راضی شدم گر آن نباشد گو مباش

بر گدا و پادشا چون رنج و راحت بگذرد

گر گدا را نعمت سلطان نباشد گو مباش

گر کمال از عشق رویش بی‌سروسامان شده ست

عاشقان را گر سر و سامان نباشد گو مباش

بر سر میدان عشق این نفس کافرکیش را

می‌کشم گر لایق قربان نباشد گو مباش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۶۴۲ما به شادی جهانی نفروشیم
  2. شمارهٔ ۶۴۳ما به فریاد آمدیم از ناله شبهای خویش
  3. شمارهٔ ۶۴۴مرا بگفت کسان چون قلم مران از پیش
  4. شمارهٔ ۶۴۵من باده بخورم چکنم گو حرام باش
  5. شمارهٔ ۶۴۶می میرسد از باغ به خدمت برسیدش
  6. شمارهٔ ۶۴۷نشان شیروان دارد سر زلف پریشانش
  7. شمارهٔ ۶۴۸نیستم دسترسی آنکه ببوسم پایش
  8. شمارهٔ ۶۴۹یار خرمن سوز ما گو روی گندمگون بپوش
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.