پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۶۳۸

گر زلف دراز فکنی از طرف بناگوش

بسیار سر افتد به قدم های تو از دوش

هر گاه که به وصغ دو رخ خوب تو افتم

دارم چو سر زلف تو از هر طرفی گوش

نتوان با زبان با تو غمی گفت چو خامه

از دست تو بر خویش همی پیچم و خاموش

چندانکه بگویی نروم از سر کویش

گر زانکه روم از سخن او روم از هوش

ای عاشق خام از لب او نوش نه از جام

باری ز منی نوش که باشد همگی نوش

چون فاتحه بر خوان وصال آن لب شیرین

هرگز چو نمی خواند مرا کرد فراموش

می نوش کمال این می و می پوش ز زاهد

بر رغم مخالف به خوشی می خور و می نوش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۶۴۰لاابالی را اگر سامان نباشد گو مباش
  2. شمارهٔ ۶۴۱لب میگزد چو چشم گشایم بدیدنش
  3. شمارهٔ ۶۴۲ما به شادی جهانی نفروشیم
  4. شمارهٔ ۶۴۳ما به فریاد آمدیم از ناله شبهای خویش
  5. شمارهٔ ۶۴۴مرا بگفت کسان چون قلم مران از پیش
  6. شمارهٔ ۶۴۵من باده بخورم چکنم گو حرام باش
  7. شمارهٔ ۶۴۶می میرسد از باغ به خدمت برسیدش
  8. شمارهٔ ۶۴۷نشان شیروان دارد سر زلف پریشانش
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.