پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۵۳۰

نمی خواهم که کسی با آن شکر لب هم نفس باشد

ولی هر جا که شیرین ست غوغای مگس باشد

طبیب احوال من پرسید گفتم زلف او دال است

گر اهل حکمت است او را همین یک حرف بس باشد

از آن لب گفتم ار بورسی دهی بیش از کنارم ده

بگفت این نکته نشنیدی که حلوا باز بس باشد

شنیدم کآن صنم را هست با عشاق دلسوزی

ولی ز آن گونه دلسوزی که آتش را به خس باشد

فلک بر آفتاب و مه رساند پایه قدرم

گرم با خاک پای تو چو زلفت دسترس باشد

کمال از لطف طبع آمد اسیر عشق مهرویان

چو بلبل کز خوش آوازی گرفتار قفس باشد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۳۲نور چشمی بر صاحب‌نظری می‌آید
  2. شمارهٔ ۵۳۳نور چشمی تو ما را نظری می‌باید
  3. شمارهٔ ۵۳۴وَرَقِ روی تو عُشّاق نکو می‌خوانند
  4. شمارهٔ ۵۳۵وصل او مانده چرا دولت دنیا طلبید
  5. شمارهٔ ۵۳۶وقتی مرید بود دل اکنون غلام شد
  6. شمارهٔ ۵۳۷هدایه خواندی و هیچت هدایتی نرسید
  7. شمارهٔ ۵۳۸هر سحر کز سر کوی تو صبا برخیزد
  8. شمارهٔ ۵۳۹هر شب که از تو سوخته آه بر کشد
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.