پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۵۳۳

نور چشمی تو ما را نظری می‌باید

گر رسد صد نظر از تو دگری می‌باید

باز بنما رخ زیا چو بریدی سر زلف

منقطع شد شب پره سحری می‌باید

به عبادت سخنی گوی که رنجوران را

از شفاخانه آن لب شکری می‌باید

توتیا را نتوانم که ببینم به دو چشم

سرمه چشم من از خاک دری می‌باید

دل عشاق گرفتی به سر زلف سپار

تا به هم بر نرود ملک سری می‌باید

به کبوتر چه فرستم که برد نامه شوق

که مرا سوی تو بال و پری می‌باید

چه متاعی‌ست سخن‌های دلاویز کمال

لایق گوش تو به زین گهری می‌باید

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۳۵وصل او مانده چرا دولت دنیا طلبید
  2. شمارهٔ ۵۳۶وقتی مرید بود دل اکنون غلام شد
  3. شمارهٔ ۵۳۷هدایه خواندی و هیچت هدایتی نرسید
  4. شمارهٔ ۵۳۸هر سحر کز سر کوی تو صبا برخیزد
  5. شمارهٔ ۵۳۹هر شب که از تو سوخته آه بر کشد
  6. شمارهٔ ۵۴۰هر قطره خون که از مژه بر روی ما چکد
  7. شمارهٔ ۵۴۱هر کجا با باد آن لب مجلسی انگیختند
  8. شمارهٔ ۵۴۲هر کجا ذکری از آن ابروی پرخم می رود
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.