پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۵۲۸

ندارد آن دهان گفتم نشان گفتا چنان باشد

مارینا ولی ما را میانی هست و آن هم بی نشان باشد

غم خال نو آسان نیست بر جان و تن لاغر

که تار عنکبونانرا مگس بار گران باشد

به یک داغ و نشان نبود غلامانرا گریز امکان

ا ز جورت چون گریزد دل که بر وی صدنشان باشد

نباشد بر زمین سروی چو تو بر آسمان ماهی

و گواه من برین معنی زمین و آسمان باشد

خجل زآن باغ رخسارند گلبویان یکی ز آنها

که پیش آن ذقن شد سرخ سیب بوستان باشد

عجب سرویست آن قامت عجبئر آب آن عارضی

کسی را زیید این افسر که خاک آستان باشد

زمان وصل چون یابی کمال آن دم غنیمت دان

که خوش میشی است سلطانی اگر خود یک زمان باشد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۳۰نمی خواهم که کسی با آن شکر لب هم نفس باشد
  2. شمارهٔ ۵۳۱نوبهاران ز گلم بوی تو خوش می آید
  3. شمارهٔ ۵۳۲نور چشمی بر صاحب‌نظری می‌آید
  4. شمارهٔ ۵۳۳نور چشمی تو ما را نظری می‌باید
  5. شمارهٔ ۵۳۴وَرَقِ روی تو عُشّاق نکو می‌خوانند
  6. شمارهٔ ۵۳۵وصل او مانده چرا دولت دنیا طلبید
  7. شمارهٔ ۵۳۶وقتی مرید بود دل اکنون غلام شد
  8. شمارهٔ ۵۳۷هدایه خواندی و هیچت هدایتی نرسید
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.