پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۲۷۹

هرگز ز جان من غم سودای او نرفت

وز خاطر شک تمنای او نرفت

آن دل سیاه باد که سودای او نپخت

وان سر بریده باد که در پای او نرفت

با این همه جفا که دل از دست او کشید

سودای دوستی ز سویدای او نرفت

آمد عروس گل به چمن با هزار حسن

وز کوی دوست کسی به تماشای او نرفت

پیک نفس که مژده رسان حیات اوست

بی حکم او نیامد و بی رای او نرفت

مسکین کمال در سر غوغای عشق شد

وآن کیست خود که در سر غوغای او نرفت

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۸۱هوس بار گر آزار دل افگار است
  2. شمارهٔ ۲۸۲هیچ عقل خرده بین نقش دهانت در نیافت
  3. شمارهٔ ۲۸۳یاد بوس چون منی حیف است کآید بر زبانت
  4. شمارهٔ ۲۸۴بار از ستیزه کینه باران بجد گرفت
  5. شمارهٔ ۲۸۵بار بر خوان ملاحت نمک خوبان است
  6. شمارهٔ ۲۸۶یار نزدیک آمد و از خویش ما را دور ساخت
  7. شمارهٔ ۲۸۷دل که شد زآن زلف سودایی مزاج
  8. شمارهٔ ۲۸۸اگر آن غمزه خواهد ز ترکان خراج
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.