پرش به محتوای اصلی
خاقانی خاقانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۷۹

رخش حسن ای جان شگرفی را به میدان درفکن

گوی کن سرها و گوها را به چوگان درفکن

عشق را گه تاج ساز و بر سر عشاق نه

زلف را گه طوق کن در حلق مردان درفکن

عالمی از عشقت ای بت سنگ بر سر می‌زنند

زینهار ای سیم‌گون گوی گریبان درفکن

نیکوان خلد بالای سرت نظّاره‌اند

یک نظر بنمای و آشوبی در ایشان درفکن

تن که باشد تا به خون او کنی آلوده تیغ

زور با عقل آزمای و پنجه با جان درفکن

کفر و ایمان را به هم صلح است خیز از زلف و رخ

فتنه‌ای ساز و میان کفر و ایمان درفکن

آخر ای خورشید خوبان مر تو را رخصت که داد

کز خراسان اندر آ، شوری به شروان درفکن

شاید ار سرنامهٔ وصل تو نام دیگر است

مردمی کن نام خاقانی به پایان درفکن

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۸۱آب و سنگم داد بر باد آتش سودای من
  2. غزل شمارهٔ ۲۸۲ترک سن سن گوی توسن خوی سوسن بوی من
  3. غزل شمارهٔ ۲۸۳از عشق دوست بین که چه آمد به روی من
  4. غزل شمارهٔ ۲۸۴ای باد بوی یوسف دلها به ما رسان
  5. غزل شمارهٔ ۲۸۵بر سر بازار عشق آزاد نتوان آمدن
  6. غزل شمارهٔ ۲۸۶ای لعل تو پرده‌دار پروین
  7. غزل شمارهٔ ۲۸۷روی است به‌نام‌ایزد یا ماه تمام است آن
  8. غزل شمارهٔ ۲۸۸تا مرا سودای تو خالی نگرداند ز من
همه‌ی غزلیات ←

خاقانی درباره‌ی خاقانی

افضل‌الدّین بدیل‌ بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگ‌ترین قصیده‌سرایان تاریخ شعر و ادب فارسی به‌شمار می‌آید. از القاب مهم وی حسان العجم می‌باشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قوی‌طبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از ق...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.