پرش به محتوای اصلی
خاقانی خاقانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۸۵

بر سر بازار عشق آزاد نتوان آمدن

بنده باید بودن و در بیع جانان آمدن

از عتاب دوستان چون سایه نتوان دررمید

جان فشاندن باید و چون سایه بیجان آمدن

عشقبازان را برای سر بریدن سنت است

بر سر نَطع ملامت پای‌کوبان آمدن

نیم شب پنهان به کوی دوست گم‌نامان شوند

شهره‌نامان را مسلم نیست پنهان آمدن

بر سر گنج آن شود کو پی به تاریکی برد

مشعله برکرده سوی گنج نتوان آمدن

جان در این ره نعل کفش آمد بیندازش ز پای

کی توان با نعل پیش تخت سلطان آمدن

گرچه تنگ است ای پسر با پر نگنجد هیچ مرغ

بال و پر بگذار تا بتوانی آسان آمدن

شرط خاقانی است از کفر آشکارا دم زدن

پس نهان از خاکیان در خون ایمان آمدن

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۸۷روی است به‌نام‌ایزد یا ماه تمام است آن
  2. غزل شمارهٔ ۲۸۸تا مرا سودای تو خالی نگرداند ز من
  3. غزل شمارهٔ ۲۸۹تا دل غم او دارد نتوان غم جان خوردن
  4. غزل شمارهٔ ۲۹۰در یک سخن آن همه عتیبش بین
  5. غزل شمارهٔ ۲۹۱شب من دام خورشید است گوئی زلف یار است این
  6. غزل شمارهٔ ۲۹۲درد دل گویم از نهان بشنو
  7. غزل شمارهٔ ۲۹۳آخر چه خون کرد این دلم کامد به ناخن خون او
  8. غزل شمارهٔ ۲۹۴تو چه دانی که از وفا چه نمودم به جای تو
همه‌ی غزلیات ←

خاقانی درباره‌ی خاقانی

افضل‌الدّین بدیل‌ بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگ‌ترین قصیده‌سرایان تاریخ شعر و ادب فارسی به‌شمار می‌آید. از القاب مهم وی حسان العجم می‌باشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قوی‌طبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از ق...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.