پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۳۶۸

من بسی خوبان عالم دیده ام

چون تو در عالم کسی کم دیده ام

چشم من بی نم مبادا گر گهی

چشم خود را بی تو بی نم دیده ام

چون سر زلف تو پشت من خم است

تا سر زلف تو پر خم دیده ام

بر دل غمدیده زخمت رحمت است

رحمتی کن بر دل غمدیده ام

راحتی کز زخم تو بینم کجا

هرگز آن راحت ز مرهم دیده ام

هر چه لیلی داشت داری وز غمش

آنچه مجنون دید من هم دیده ام

سوخته محرومی جامی دلم

هرکه را پیش تو محرم دیده ام

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۷۰گوهر نایابی و من بهر تو جان می‌کنم
  2. شمارهٔ ۳۷۱چو نیست بخت که شب روی روشنت نگرم
  3. شمارهٔ ۳۷۲عجب دردی‌ست در جانم که درمانش نمی‌دانم
  4. شمارهٔ ۳۷۳شب خیالت چو شود پردگی منظر چشم
  5. شمارهٔ ۳۷۴ندارم صبر کز روی تو چشم خون فشان بندم
  6. شمارهٔ ۳۷۵مرا کی باشد آن یارا که چشم از یار بربندم
  7. شمارهٔ ۳۷۶چو ماه من سفری شد وطن نمی خواهم
  8. شمارهٔ ۳۷۷شب نیست که از شوق رخت زار نمیرم
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.