پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۳۶۶

گر ز بار غم هجر تو به تنگ است دلم

چه کنم قطره خون است نه سنگ است دلم

جذب عشق تو نهنگ دو جهان آشام است

گام همت زده در کام نهنگ است دلم

گر تو را آرزوی دیدن دیدار خود است

کرده آیینه خود پاک ز زنگ است دلم

تا چرا پیش خدنگ تو شود سینه سپر

روزگاریست که با سینه به جنگ است دلم

محتسب گو بشکن چنگ که سررشته عشق

از سر زلف تو آورده به چنگ است دلم

بس که بر دل زدیم تیر پی مرغ غمت

قفسی ساخته از چوب خدنگ است دلم

جامی از خم فنا باده یکرنگی خواه

که گرفته ز حریفان دورنگ است دلم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۶۸من بسی خوبان عالم دیده ام
  2. شمارهٔ ۳۶۹روز مردن کز وصال دوستان دل برکنم
  3. شمارهٔ ۳۷۰گوهر نایابی و من بهر تو جان می‌کنم
  4. شمارهٔ ۳۷۱چو نیست بخت که شب روی روشنت نگرم
  5. شمارهٔ ۳۷۲عجب دردی‌ست در جانم که درمانش نمی‌دانم
  6. شمارهٔ ۳۷۳شب خیالت چو شود پردگی منظر چشم
  7. شمارهٔ ۳۷۴ندارم صبر کز روی تو چشم خون فشان بندم
  8. شمارهٔ ۳۷۵مرا کی باشد آن یارا که چشم از یار بربندم
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.