پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۱۱۹

به باغم بی رخت تسکین محال است

تماشای گل و نسرین محال است

چو گل پنهان شود در پرده ناز

قرار از بلبل مسکین محال است

به ترک دوست فرماید خرد لیک

ز عشق این حکم را تمکین محال است

ز دیدار تو زاهد را چه بهره

خدابینی ازان خود بین محال است

ز بس مهرت به دلها جای کرده ست

ز تو در دل کسی را کین محال است

رخت را هر که دید آیینه سان گفت

که معشوقی بدین آیین محال است

به عالم چون تو معشوقی و جامی

نبازد عشق با او این محال است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۲۱شنیده ام که به گل بلبل سحرخوان گفت
  2. شمارهٔ ۱۲۲ساقیا می ده که صحرا سبز و بستان خرم است
  3. شمارهٔ ۱۲۳برفت یار و مرا در فراق خویش گذاشت
  4. شمارهٔ ۱۲۴ترک شیرین شمایلی که مراست
  5. شمارهٔ ۱۲۵هنوز یک گل تو از هزار نشکفته ست
  6. شمارهٔ ۱۲۶به عشق آن پیر عالمگیر گشته ست
  7. شمارهٔ ۱۲۷چیست آن زلف سیه پیش رخت کافروخته‌ست
  8. شمارهٔ ۱۲۸جلوه حسن تو کجاست که نیست
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.