پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۵۵

بیدلی را بلایی افتاده ست

کش چو تو دلربایی افتاده ست

مژه ها را ز دل که خون گشته ست

درمیان ماجرایی افتاده ست

دل به چین جان به روم ازان رخ و زلف

هر یک از تو به جایی افتاده ست

نقد وصلت به دست ما گنجیست

که به چنگ گدایی افتاده ست

بی تو دل درفضای عرصه دهر

در عجب تنگنایی افتاده ست

دل ز گلزار وصل تو محروم

بلبل بینوایی افتاده ست

غرقه در موج خیز غم جامی

بی رخ آشنایی افتاده ست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۷خط به گرد رخت درآمده است
  2. شمارهٔ ۵۸شیوه عقل از دل دیوانه بیرون کردنیست
  3. شمارهٔ ۵۹از تنگهای شکر ناب آن دهن به است
  4. شمارهٔ ۶۰به غمزه چشم تو درس ستمگری آموخت
  5. شمارهٔ ۶۱آن غمزه زن چو گرد گلستان برآمده ست
  6. شمارهٔ ۶۲داد از تو که هیچت روش داد نمانده ست
  7. شمارهٔ ۶۳رند دردی کش که با می دارد ایمانی درست
  8. شمارهٔ ۶۴نماند جا که تر از ابر دیده ما نیست
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.