پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۱۲۹

چو خندان جام می کام از لب لعل تو بردارد

صراحی گریه خونین ز رشکش در گلو آرد

عجب جاییست کوی تو که بهر محنت عاشق

زمینش خار غم روید هوایش خون دل بارد

سمندت خاک پای خویشتن مفروش گو ارزان

که صد جان در بهای آن دهند ار پا بیفشارد

ز سبحه وارد صوفی نباشد غیر محرومی

کزان جز ورد نامقبول خود بر خلق بشمارد

ندارد بیش ازین بیمار تو در دل تمنایی

که جان با باد زلف و تن به خاک پات بسپارد

غرض گر نی هلاک عاشقان خسته دل باشد

خدا چون تو بلایی برسر این قوم نگمارد

ز آه سرد شمع عشرت جامی نشست آری

زمانه آه سرد عاشقان را باد پندارد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۳۱چون رسوم شاهی از دور فلک بنیاد شد
  2. شمارهٔ ۱۳۲دي چو به بوستان تو را جا به کنار آب شد
  3. شمارهٔ ۱۳۳بر سر از چتر مرصع سایه ات می گستردند
  4. شمارهٔ ۱۳۴ز آب حیات مشک خطا را سرشته‌اند
  5. شمارهٔ ۱۳۵اشکم به گلو گر ره فریاد نبندد
  6. شمارهٔ ۱۳۶بر لبم تا نفسی می رود و می آید
  7. شمارهٔ ۱۳۷چو یار زلف معنبر نبندد و نگشاید
  8. شمارهٔ ۱۳۸حیفم آید ز خدنگ تو که بر خاک افتد
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.