پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۱۱۴

سفر خوش است اگر یار همسفر باشد

غبار موکب او سرمه بصر باشد

به منزلی که نشیند به محملی که رود

جمال او همه جا قبله نظر باشد

به هر جهت که کنی روی آشکار بود

به هر طرف که نهی چشم جلوه گر باشد

چه سود همسفری با ویم که آن خودکام

ز راه وصل به هر گام دورتر باشد

اسیر محنت عشقم مرا به وصل چه کار

نشاط و عیش دگر عاشقی دگر باشد

مرا چو تیر زند گر سپر شود مانع

شکایتی که مرا باشد از سپر باشد

به مهر روی بتان عیب من مکن جامی

مرا خود از همه عالم همین هنر باشد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۱۶چو ترک سرکشم بر عزم میدان پشت زین گیرد
  2. شمارهٔ ۱۱۷چون صبا شانه درآن طره خم در خم زد
  3. شمارهٔ ۱۱۸هر شیشه می با تو چو در محفلم افتد
  4. شمارهٔ ۱۱۹به باغ لاله و گل رونق بهارانند
  5. شمارهٔ ۱۲۰صبحدم دردکشان نقب به میخانه زدند
  6. شمارهٔ ۱۲۱آن که تیغ مهر او در سینه صد چاکم زند
  7. شمارهٔ ۱۲۲دل دید لبت وز دو جهان بی خبر افتاد
  8. شمارهٔ ۱۲۳برهنگان چمن باز سبزپوش شدند
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.