پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۱۰

بر طرف رخ نهادی آن جعد مشکسا را

چون شب سیاه کردی روز سفید ما را

بویت به هر مشامی حیف است اگر توانم

سوی تو ره ببندم آمد شد صبا را

بعد از هجوم هجران بی دولت وصالت

باز آمدن چه امکان صبر گریز پا را

از لعل تو ز چشمم شد خون دل روانه

بس رازها که گردد از باده آشکارا

دارد رقیب با من دندان زنی به کویت

با هم نزاع دیرین باشد سگ و گدا را

باشد بنای دولت بر همت گدایان

اینست بر کتابه ایوان پادشا را

با صحبت که گیرم انس اینچنین که عشقت

بیگانه ساخت با من یاران آشنا را

فریاد ازان معلم کآموخت در دبستان

تاراج دین پیران طفلان دلربا را

جامی ز سفله طبعان کم شد صفای حالت

کردی سفال تیره جام جهان نما را

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۲کو قاصدی که شرح غم اشتیاق را
  2. شمارهٔ ۱۳عارض ز خط آراسته شد نوش لبم را
  3. شمارهٔ ۱۴نبرد کعبه ام از خاطر این تمنا را
  4. شمارهٔ ۱۵جز هوای وصل تو در سر هوس نبود مرا
  5. شمارهٔ ۱۶پاره پاره دل حزین مرا
  6. شمارهٔ ۱۷عید شد و عالمی کشته جولان تو را
  7. شمارهٔ ۱۸چنان محروم خواهد یار از دیدار خود ما را
  8. شمارهٔ ۱۹خار غم بیخ فرو برده در آب و گل ما
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.