پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۹۸۶

من آواره را گر دل به جای خویشتن بودی

کجا زین گونه رسوا گشته هر انجمن بودی

نهادی بر گلوی صید تیغ و من به صد حسرت

همی مردم چه بودی گر به جای صید من بودی

مرا شد کوه غم جان وز غمت جان می کنم اکنون

به ملک عشق بایستی که نامم کوهکن بودی

ز خاموشی برآمد جان و در دل صد سخن پنهان

چه بودی گر مرا پیشت مجال یک سخن بودی

اگر بوی تو بگذشتی به گورستان مشتاقان

ز شوق آن چو لاله چاکهاشان در کفن بودی

گرم بر دل نبودی داغها از لاله رخساری

مرا چون دیگران هم ذوق گلگشت چمن بودی

ز صبر و هوش و عقل و دین سپاه انگیختی جامی

اگر نه عشق خونریز تو شاه صف شکن بودی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۹۸۸اگر چه در لب جانبخش انگبین داری
  2. شمارهٔ ۹۸۹ز شهر تن نکنی دل به ملک جان نرسی
  3. شمارهٔ ۹۹۰ای غمت آرزوی جان کسی
  4. شمارهٔ ۹۹۱ای سرشک من ز لعلت با می گلگون یکی
  5. شمارهٔ ۹۹۲ای دو چشمت در ستیز و کین یکی
  6. شمارهٔ ۹۹۳خیل بتان برون ز شمار است و شه یکی
  7. شمارهٔ ۹۹۴بر سر آن کو سر من خاک بودی کاشکی
  8. شمارهٔ ۹۹۵قسم به صفوت جام و صفای جوهر می
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.