پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۸۱

به مه من که رساند که من دلشده هر شب

ز غم هجر رسانم به فلک ناله یارب

نتوان بوسه زد آن لب کنم اما هوس آن

که ببوسم لب جامی که رسد گاه به آن لب

سر من گرچه نشاید که به فتراک ببندی

چه شود گر بگذاری که نهم بر سم مرکب

چو مرا مذهب و ملت همه شد در سر و کارت

چه زنم لاف ز ملت چه کنم دعوی مذهب

سخن ظلم تو گفتن بر سلطان که تواند

که در آن حضرت عالی چو تو کس نیست مقرب

نه اگر داشت معلم هوس کشتن خلقی

به تو این ناز و کرشمه ز چه آموخت به مکتب

نشود مهر تو از دل به جفاهای پیاپی

نرود سوز تو از جان به دعاهای مجرب

تب هجران تو یارب چه جگرسوز تبی شد

که طبیب ار تو نباشی نبرد جان کس ازین تب

به شراب ار نفروشم سر و دستار چو جامی

نکنم در صف رندان پس ازین دعوی مشرب

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۸۳تا نمودی لب و چه غبغب
  2. شمارهٔ ۸۴آفتاب حسن طالع شد چو افکندی نقاب
  3. شمارهٔ ۸۵هر کجا زد خیمه چون ماه سپهر آن آفتاب
  4. شمارهٔ ۸۶ای روی تو اختر جهان تاب
  5. شمارهٔ ۸۷ای تو را قد خوب و ابرو خوب و زلف و چهره خوب
  6. شمارهٔ ۸۸هر صبح کآفتاب رخت سر زند ز جیب
  7. شمارهٔ ۸۹چون نصیب ما نشد وصل حبیب
  8. شمارهٔ ۹۰می زند مشت به رویم که مبین سوی حبیب
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.