پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۶۹۰

من که با یاد رخت آن آستان مسکن کنم

کی به عمر خویشتن یاد گل و گلشن کنم

دیده روشن می شود از صورت زیبای تو

ور کسی انکار این معنی کند روشن کنم

غمزه شوخت به خونریزم کشد تیغ جفا

با خیالت نیم شب گر دست در گردن کنم

بس که لاف بندگی زد سرو پیش قامتت

راستی هر جا رسم آزادی سوسن کنم

آنچه زاهد می کند در خانقه شام و صباح

والله از میخانه ام رانند اگر آن من کنم

جان چه آرم پیش گنجشکی که از بامش پرد

مرغ شاخ سدره را چون دانه از ارزن کنم

صحبت یار و اوان عیش و ایام بهار

از خرد نبود که اکنون ترک می خوردن کنم

کی برد همسایه را جامی شبان تیره خواب

بس که از داغ جدایی ناله و شیون کنم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۶۹۲آرزوی دل خونین جگرانت خوانم
  2. شمارهٔ ۶۹۳از عشق تبرا چه کنم چون نتوانم
  3. شمارهٔ ۶۹۴تا با تو من دلشده یکجا ننشینم
  4. شمارهٔ ۶۹۵سوی صحرا نی پی عیش و تماشا می روم
  5. شمارهٔ ۶۹۶گر همی‌باشم به کنج خانه شیدا می‌شوم
  6. شمارهٔ ۶۹۷از هر که نامت ای بت غماز بشنوم
  7. شمارهٔ ۶۹۸اگر به کوی تو یک شب سری به خشت نهم
  8. شمارهٔ ۶۹۹هر شب به پاسبان تو جان در میان نهم
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.