پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۵۳۵

زهی به خاک درت چشم خون فشان مشتاق

به لب تو جانی و من بنده به جان مشتاق

تو می روی ز جهان و جهانیان فارغ

ستاده بر سر راهت جهان جهان مشتاق

بیا بیا که به تشریف مقدمت هستیم

چو میزبان توانگر به میهمان مشتاق

به نام دلکش تو کارزوی جان من است

دلم چو گوش بود گوش چون زبان مشتاق

بر این شکسته افتاده کی کنی سایه

همای سدره نباشد به استخوان مشتاق

منم به خانه خود غایب از سگان درت

مسافری به ملاقات دوستان مشتاق

به خوابگاه سگانت کشید جامی رخت

چو آن غریب که آید به خان و مان مشتاق

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۳۷زد به شکرخنده لعلت بر دل ریشم نمک
  2. شمارهٔ ۵۳۸چون تو ناوک افکنی سویم دل و جان یک به یک
  3. شمارهٔ ۵۳۹چو جزو لایتجزاست آن دهان بی شک
  4. شمارهٔ ۵۴۰دلم شد جزو جزو از تیغ بی داد تو و هر یک
  5. شمارهٔ ۵۴۱سر دهانت ناگشته مدرک
  6. شمارهٔ ۵۴۲دل خون و جان فگار و جگرریش و سینه چاک
  7. شمارهٔ ۵۴۳جان می دهم به باد و غمت می برم به خاک
  8. شمارهٔ ۵۴۴جان عاشق چون بود از آرزوی طبع پاک
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.