پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۴۷۰

عید شد هر کس ز یاری عیدیی دارد هوس

عید ما و عیدی ما دیدن روی تو بس

عید مردم دیدن مه عید ما دیدار تو

همچو عید ما مبارک نیست عید هیچ کس

پرده گفتی افکنم پس روز عید از پیش رخ

عید شد آن وعده را دیگر میفکن پیش و پس

صدق ما چون روشنت شد آخر ای خورشید روی

همچو صبح از مهر دل با ما برآور یک نفس

ما اسیر هجر و خلقی محرم بزم وصال

زاغ با گل همدم و بلبل گرفتار قفس

سوخت جان من اگر آهی کشم معذور دار

دود خیزد لاجرم هر جا فتد آتش به خس

می رسد فریاد جامی بی رخت شبها به ماه

ای مه نامهربان روزی به فریادش برس

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۷۲درین ره خضر همت همرهم بس
  2. شمارهٔ ۴۷۳گر روی به مردم ننمایی چه کند کس
  3. شمارهٔ ۴۷۴ای باد صبح آن گل سیراب را بپرس
  4. شمارهٔ ۴۷۵جام لعلش نگر از باده گلرنگ مپرس
  5. شمارهٔ ۴۷۶قلاش وش دیدم بتی ای وقت آن قلاش خوش
  6. شمارهٔ ۴۷۷تنها ز کجا می رسی ای سرو قباپوش
  7. شمارهٔ ۴۷۸فغان ز ابلهی این خزان بی دم و گوش
  8. شمارهٔ ۴۷۹نهادی لعل رخشان بر بناگوش
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.