پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۴

هر چه اسباب جمال است رخ خوب تو را

همه بر وجه کمال است کما لا یخفی

بعد عمری کشمت گفتی و من می میرم

هر دم از غم که مبادا نکند عمر وفا

بس که زاهد به ریا سبحه صد دانه شمرد

در همه شهر بدین شیوه شد انگشت نما

گر به تیغ تو جدا شد سرم از تن چه غم است

غم از آن ست که از تیغ تو افتاد جدا

خواستم خواهم ازان لب به دعا دشنامی

حاجت من چو روا گشت چه حاجت به دعا

طلب بوسه ازان لب نبود حد کسی

در سر من هوسی هست ولی زان کف پا

جامی آخر به سر زلف تو زد دست امید

خصه الله تعالی بمزید الزلفا

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۶شرف کعبه بود کوی تو را
  2. شمارهٔ ۷زد به رفتار خوش قدت ره ما
  3. شمارهٔ ۸گاه در دل ساز و گه در دیده جا
  4. شمارهٔ ۹لب لعل تو کام اهل وفا
  5. شمارهٔ ۱۰اگر هر دم زنی صد تیغ بر ما
  6. شمارهٔ ۱۱احن شوقا الی دیار لقیت فیها جمال سلمی
  7. شمارهٔ ۱۲شد برقع روی تو چو مهت زلف شب آسا
  8. شمارهٔ ۱۳عمری ز رخت بودم با خاطر خوش جانا
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.