پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۱۱

احن شوقا الی دیار لقیت فیها جمال سلمی

که می رساند ازان نواحی نوید لطفی به جانب ما

به وادی غم منم فتاده زمام فکرت ز دست داده

نه بخت یاور نه عقل رهبر نه تن توانا نه دل شکیبا

زهی جمال تو قبله جان حریم کوی تو کعبه دل

فان سجدنا الیک نسجد و ان سعینا الیک نسعی

ز سر عشق تو بود ساکن زبان ارباب شوق لیکن

ز بی زبانی غم نهانی چنانکه دانی شد آشکارا

بکت عیونی علی شیونی فساء حالی و لاابالی

که دانم آخر طبیب وصلت مریض خود را کند مداوا

اگر به جورم برآوری جان و گر به تیغم بیفکنی سر

قسم به جانت که برندارم سر ارادت ز خاک آن پا

به ناز گفتی فلان کجایی چه بود حالت درین جدایی

مرضت شوقا و مت هجرا فکیف اشکو الیک شکوی

بر آستانت کمینه جامی مجال بودن ندید ازان رو

به کنج فرقت نشست محزون به کوی محنت گرفت ماوا

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۳عمری ز رخت بودم با خاطر خوش جانا
  2. شمارهٔ ۱۴چو اشک خویشتن غلتم میان خاک و خون شب‌ها
  3. شمارهٔ ۱۵ریزم ز مژه کوکب بی‌ماه‌رخت شب‌ها
  4. شمارهٔ ۱۶از خارخار عشق تو در سینه دارم خارها
  5. شمارهٔ ۱۷تجلی الراح من کاس تصفی الروح فاقبلها
  6. شمارهٔ ۱۸نسیم الصبح زر منی ربی نجد و قبلها
  7. شمارهٔ ۱۹هر شب افروخته از آتش دل مشعله‌ها
  8. شمارهٔ ۲۰تا بر ورق گل زدی از مشک رقم‌ها
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.