پرش به محتوای اصلی
جهان ملک خاتون جهان ملک خاتون

غزلیات

شمارهٔ ۱۲۸۸

دلم ز دست ببردی و جان به سر باری

بگو که با من بیچاره خود چه سر داری

نه کامم از لب لعلت روا کنی شبکی

نه یک زمان غمم از دل به لطف برداری

دلم ز دست ببردی مرا امان ندهی

ستمگرا نه چنین است رسم دلداری

به ریش ما ننهادی تو مرهمی از وصل

به تیغ هجر بکشتی مرا بدین زاری

تویی که یاد من خسته سالها نکنی

منم که با تو قرینم به خواب و بیداری

هزار بی دل همچون منت به عالم هست

چه باشد ار من بیچاره را نگه داری

به غور حال جهان کی رسی چو رفت از دست

عزیز من تو نداری سر جهانداری

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۲۹۰چرا بی جرم با ما جنگ داری
  2. شمارهٔ ۱۲۹۱نگارینا ز نامم ننگ داری
  3. شمارهٔ ۱۲۹۲چه باشد ار ز من خسته دل تو یاد آری
  4. شمارهٔ ۱۲۹۳دلم ببردی و دانم که قصد جان داری
  5. شمارهٔ ۱۲۹۴صبا بازآ که درمانم تو داری
  6. شمارهٔ ۱۲۹۵چون چشم بد از روی خودم دور چه داری
  7. شمارهٔ ۱۲۹۶ای دل به سر کویش رو گر هوسی داری
  8. شمارهٔ ۱۲۹۷ای دل به درد عشقش دانم دوا نداری
همه‌ی غزلیات ←

جهان ملک خاتون درباره‌ی جهان ملک خاتون

جَهانْ‌مَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیان‌گذار فرمان‌روایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری می‌زیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او هم‌دوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.