پرش به محتوای اصلی
هلالی جغتایی هلالی جغتایی

غزلیات

شمارهٔ ۴۱۶

آن کف پا بر زمین حیفست، ای سرو سهی

چشم آن دارم که: دیگر پای بر چشمم نهی

تا سر از جیب خجالت بر ندارد آفتاب

خیمه بر دامان صحرا زن چو ماه خرگهی

می روی بر اوج خوبی، فارغ از بیم زوال

با تو خورشید فلک را نیست تاب همرهی

دل بدست تست، من از بندگی جان می کنم

نی ز من جان می ستانی، نی مرا جان میدهی

بر امید آنکه خاکم خشت دیوارت شود

بر سر کویت ز شادی می کنم قالب تهی

ناچشیده میوه مقصود بد حالم، ولی

دارم از سیب زنخدان تو امید بهی

گر هلالی را فلک سازد گدای درگهت

بر سر کوی تو یابد منصب شاهنشهی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۱۸ای صد هزار چون من خاک در سرایی
  2. شمارهٔ ۴۱۹به رهت ز رشک میرم، چو به غیر همره آیی
  3. شمارهٔ ۴۲۰چند رسوا شوم از عشق من شیدایی؟
  4. شمارهٔ ۴۲۱چون در میان خوبان رسمیست بی وفایی
  5. شمارهٔ ۴۲۲سحرگاهان که چون خورشید از منزل برون آیی
  6. شمارهٔ ۴۲۳عشاق را حیات بجانست و جان تویی
همه‌ی غزلیات ←

هلالی جغتایی درباره‌ی هلالی جغتایی

بدرالدین هلالی استرآبادی از بزرگترین شاعران اواخر قرن نهم و اوایل قرن دهم بوده است که اصالتاً از ترکان جغتایی است. او در هرات متولد شده است و از ملازمان امیر علیشیر نوایی بوده است. شهرت او در غزل است و مثنویهای شاه و درویش (شاه و گدا)، صفات‌العاشقین و لیلی و مجنون او نیز معروف است. امیر عبیدالله خان ازبک او را به جهت ک...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.