پرش به محتوای اصلی
حافظ حافظ

اشعار منتسب

شمارهٔ ۵۰

اکنون که ز گل باز چمن شد چو بهشتی

ساقی می گلرنگ طلب بر لب کشتی

زنگ غمت از دل می خون‌رنگ برد پاک

بشنو که چنین گفت مرا پاک سرشتی

گر محتسبت بر کدوی باده زند سنگ

بشکن تو کدوی سر او نیز به خشتی

آمرزش نقد است کسی را که در اینجا

یاریست چو حوری و سرایی چو بهشتی

جهل من و علم تو فلک را چه تفاوت

آنجا که بصر نیست چه خوبی و چه زشتی

بر خاک در خواجه که ایوان جلال‌است

گر بالش زر نیست بسازیم به خشتی

ترسا بچه‌ای دوش همی‌گفت که حافظ

حیف است که هر دم کند آهنگ کنشتی

ادامه‌ی اشعار منتسب

  1. شمارهٔ ۵۲ - رباعیشب رفت به پایان و حکایت باقیست
  2. شمارهٔ ۵۳ - رباعییا کار به کام دل مجروح شود
  3. شمارهٔ ۵۴ - رباعیراه طلب تو خار غم‌ها دارد
  4. شمارهٔ ۵۵گفتم که خطا کردی و تدبیر نه این بود
  5. شمارهٔ ۵۶آفتاب از روی او شد در حجاب
  6. شمارهٔ ۵۷مدتی شد کآتش سودای تو در جان ماست
  7. شمارهٔ ۵۸آن کیست تا به حضرت سلطان ادا کند
  8. شمارهٔ ۵۹دل مبند ای مرد بخرد بر سخای عمر و زید
همه‌ی اشعار منتسب ←

حافظ درباره‌ی حافظ

خواجه شمس‌الدین محمد شیرازی متخلص به «حافظ» و مشهور به «لسان‌الغیب» غزل‌سرای بزرگ و از بزرگان شعر و ادب پارسی است. از زندگانی وی همانند دیگر بزرگان و سخنوران کهن ایرانی به رغم شهرت فوق‌العادهٔ او اطلاعات دقیقی در دست نیست و حتی در مورد نام دقیق وی (محمد یا شمس‌الدین) و خاستگاه وی و سال‌های عمر او اختلاف نظر وجود دارد....

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.