پرش به محتوای اصلی
قصاب کاشانی قصاب کاشانی

غزلیات

شمارهٔ ۱۵۳

به چشم عبرت اوضاع جهان گر، دیدنی دارد

به روز خویشتن چون صبح هم خندیدنی دارد

ز نقش نرد نتوان جمع کردن خاطر خود را

چو چیدی مهره را آن‌قدر هم برچیدنی دارد

توکل گرچه در کار است اما از پی روزی

به سر مانند سنگ آسیا گردیدنی دارد

شد از نادیدن روی تو جسمم چون هلال آخر

به قربان تو هر کاهیدنی بالیدنی دارد

نگردد هر کسی آگاه از ایمای ابرویش

زبان ترک‌تاز غمزه هم فهمیدنی دارد

چو دور خوشه دیدم دانه را، معلوم گردیدم

که هر جمعیتی آخر ز هم پاشیدنی دارد

غمش تا همدم من گشت در شب‌های تنهایی

جدا هر استخوانم همچو نی نالیدنی دارد

نباشد دور، اگر قصاب جوید از رخت دوری

چو آتش دید مو بر خویشتن پیچیدنی دارد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۵۵پس از دیدار قاصد چون فتادم دیده بر کاغذ
  2. شمارهٔ ۱۵۶می‌کند هر دم به قصدم چرخ تقدیر دگر
  3. شمارهٔ ۱۵۷صبح وصال را اثر آمد هزار شکر
  4. شمارهٔ ۱۵۸چو باز کرد شکرخنده شد اسیر شکر
  5. شمارهٔ ۱۵۹ای خرم آن زمان که بود یار در کنار
  6. شمارهٔ ۱۶۰بتی دارم به حسن از کافرستان کافرستان‌تر
  7. شمارهٔ ۱۶۱ندیدم چون تو شوخ از سرکشی برگشته‌مژگان‌تر
  8. شمارهٔ ۱۶۲دارم بتی ز کج کلهان کج‌کلاه‌تر
همه‌ی غزلیات ←

قصاب کاشانی درباره‌ی قصاب کاشانی

سعید قصاب کاشانی از شاعران دورهٔ صفویه بود که در سدهٔ یازدهم و دوازدهم قمری می‌زیست. از زندگی وی اطلاعات دقیقی در دست نیست و خود نیز در اشعارش به امور زندگی اشارتی نکرده است. اما آنچه به طور جسته و گریخته از اشعار او درک می‌شود این است که مردی کاسب و تهیدست بوده است. به‌طور قطع و یقین حرفهٔ او قصابی بوده و به همان جهت...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.