پرش به محتوای اصلی
غالب دهلوی غالب دهلوی

غزلیات

شمارهٔ ۱۴۹

ترا گویند عاشق دشمنی آری چنین باشد

ز رشک غیر باید مرد گر مهر تو کین باشد

از آن سرمایه خوبی به وصلم کام دل جستن

بدان ماند که موری خرمنی را در کمین باشد

محبت هر چه با آن تیشه زن کرد از ستم نبود

چنین افتد چو عاشق سخت و شاهد نازنین باشد

به روزی کش شبی با مدعی باید به سر بردن

به من ضایع کند گر صد نگاه خشمگین باشد

نسوزد بر خودم دل گر بسوزد برق خرمن را

که دانم آنچه از من رفت حق خوشه چین باشد

به پیر خانقه در روضه یکجا خوش توان بودن

به شرط آن که از ما باده وز شیخ انگبین باشد

جفاهای ترا آخر وفایی هست پندارم

درین میخانه صاف می به جام واپسین باشد

بری از شحنه دل تا خون بریزی بی گناهی را

نترسی از خدا آیین بی باکی نه این باشد

چه رفت از زهره با هاروت خاکم در دهن بادا

تو مریم باشی و کار تو با روح الامین باشد

از آن گردی که در راهش نشیند بر رخم غالب

چه خیزد چون هم از من رخ هم از من آستین باشد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۵۱تا چند بلهوس می و عاشق ستم کشد
  2. شمارهٔ ۱۵۲شوخی چشم حبیب فتنه ایام شد
  3. شمارهٔ ۱۵۳دل اسباب طرب گم کرده در بند غم نان شد
  4. شمارهٔ ۱۵۴دیگر از گریه به دل رسم فغان یاد آمد
  5. شمارهٔ ۱۵۵ز گرمی نگهت خون دل به جوش آمد
  6. شمارهٔ ۱۵۶چو زه به قصد نشان بر کمان بجنباند
  7. شمارهٔ ۱۵۷نهم جبین به درش آستان بگرداند
  8. شمارهٔ ۱۵۸نادان صنم من روش کار نداند
همه‌ی غزلیات ←

غالب دهلوی درباره‌ی غالب دهلوی

میرزا اسدالله بیگ خان، مشهور به میرزا غالب یا غالِب دِهلَوی از شاعران و نویسندگان پارسی‌گوی و اردونویس سدهٔ سیزدهم هجری در شبه‌قاره هند بود. نیاکان غالب از مرزبان‌زادگان و کشاورزان سمرقند و ترک‌زبان بوده‌اند که بعداً به هندوستان آمدند. غالب در چامه سرودن پیرو سبک هندی و مکتب وقوع بود. او در نوشته‌های خود از واژه‌های...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.