پرش به محتوای اصلی
غالب دهلوی غالب دهلوی

غزلیات

شمارهٔ ۱۴۸

ز رشک ست این که در عشق آرزوی مردنم باشد

تو جان عالمی، حیف ست گر جان در تنم باشد

زهی قسمت که ساز طالع عیشم کنند آن را

اگر خود جزوی از گردون به کام دشمنم باشد

بیاسا ساعتی تا بر دم تیغت گلو سایم

که از خود نیز در کشتن حقی بر گردنم باشد

شناسم سعی بخت خویش در نامهربانیها

بلرزم بر گلستان گر گلی در دامنم باشد

تو داری دین و ایمانی بترس از دیو و نیرنگش

چو نبود توشه راهی چه باک از رهزنم باشد

به ذوق عافیت یاران روند از خویش و چون من هم

خلد در پای من خاری که در پیراهنم باشد

بدان تا با من آویزد چو حرف رنگ و بو گوید

دلم با اوستی اما زبان با گلشنم باشد

بدین آهنگ های پست نتوان غم برون دادن

مگر صور قیامت ساز شور شیونم باشد

به سودایت همان انداز از خود رفتنی دارم

اگر چون ناله زنجیر بند از آهنم باشد

به زر همدوش قارون خفتن از دون همتی خیزد

بیا تا در سخن پیچم که از غالب هم‌فنم باشد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۵۰به ره با نقش پای خویشم از غیرت سری باشد
  2. شمارهٔ ۱۵۱تا چند بلهوس می و عاشق ستم کشد
  3. شمارهٔ ۱۵۲شوخی چشم حبیب فتنه ایام شد
  4. شمارهٔ ۱۵۳دل اسباب طرب گم کرده در بند غم نان شد
  5. شمارهٔ ۱۵۴دیگر از گریه به دل رسم فغان یاد آمد
  6. شمارهٔ ۱۵۵ز گرمی نگهت خون دل به جوش آمد
  7. شمارهٔ ۱۵۶چو زه به قصد نشان بر کمان بجنباند
  8. شمارهٔ ۱۵۷نهم جبین به درش آستان بگرداند
همه‌ی غزلیات ←

غالب دهلوی درباره‌ی غالب دهلوی

میرزا اسدالله بیگ خان، مشهور به میرزا غالب یا غالِب دِهلَوی از شاعران و نویسندگان پارسی‌گوی و اردونویس سدهٔ سیزدهم هجری در شبه‌قاره هند بود. نیاکان غالب از مرزبان‌زادگان و کشاورزان سمرقند و ترک‌زبان بوده‌اند که بعداً به هندوستان آمدند. غالب در چامه سرودن پیرو سبک هندی و مکتب وقوع بود. او در نوشته‌های خود از واژه‌های...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.