پرش به محتوای اصلی
عبدالرحیم حائری عبدالرحیم حائری

مجمع الاسرار

بخش ۷ - شعر پنجم

تا مُسَّلم در وجودم عشق را شد تخت و تاج

حاکمِ مَعزول عقلم می‌دهد باج و خراج

وه چه خوش دُکّان‌ عشق و مستی‌ام‌ رونق‌ گرفت

شکر للِّه یافت بازار جنون ما رواج

تا که ما را کار افتاده است با سلطان عشق

نیست ‌باسرهنگ‌ عقلِ خودپرستم، احتیاج

در طریق عشقِ خوبان دل قوی دار و مترس

در صراط‌ المستقیم عشق نبود اِعوجاج

مِی ‌دوای مردم خام است و نیکو داروئیست

جز به این دارو نشاید کرد زاهد را علاج

حائریِ ‌فرزانه ‌تا کی عشقبازی می‌کنی

عقل را با عشق نبود، اِختلاط و اِمتزاج

ادامه‌ی مجمع الاسرار

  1. بخش ۹ - شعرهفتمدل اسیر خطت ‌ای ‌تَرک‌ پسر باید کرد
  2. بخش ۱۰ - شعر هشتمبویِ جانان یافت جان، از نَکهَتِ صبح وصال
  3. بخش ۱۱ - شعر نهممعشوق ‌اگر به عاشق‌ مسکین‌ جفا کند
  4. بخش ۱۲ - شعر دهمدست طلب ز دامن مردان ره مگیر
  5. بخش ۱۳ - شعر یازدهماین ‌ابیات در جواب و اِعتذار از اشعار عارف و شاعر مغربی تبریزی، که گفته است:
  6. بخش ۱۴ - شعر دوازدهمدر برِ یاری و به خود مشغولی
  7. بخش ۱۵ - شعر سیزدهمجان‌ به ‌لب‌ آمده‌ عمریست ‌بکار دل‌ خویش
  8. بخش ۱۶ - شعر چهاردهمهزار شُکر خدا را که دست تو نرسید
همه‌ی مجمع الاسرار ←

عبدالرحیم حائری درباره‌ی عبدالرحیم حائری

عبدالرحیم صاحب‌الفصول (۱۲۹۴ قمری/ ۱۲۵۶ شمسی - ۱۳۶۷ قمری/ ۱۳۲۷ شمسی) مشهور به حائری، نویسنده، شاعر و عارف معاصر ایرانی است. وی که ساکن تهران بوده‌است در ۱۳۴۵ قمری یکسال پس از تخریب بناهای قبور بقیع توسط وهابیون و خودداری مسلمانان از سفر حج، با هزار نفر از شام راهی حجاز شد. عبدالعزیز سعودی (پادشاه عربستان) از وی استقبال...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.