پرش به محتوای اصلی
عبدالرحیم حائری عبدالرحیم حائری

مجمع الاسرار

بخش ۱۵ - شعر سیزدهم

جان‌ به ‌لب‌ آمده‌ عمریست ‌بکار دل‌ خویش

شده‌ام خسته وهیچم نرود کار از پیش

دست، بردامن هرکس زدم و سود نکرد

غرقه ناچار زند دستِ ارادت به حَشیش

نشود بر سر این گلّه شبانی، نبود

بجزاین گرگ ‌صفت ‌مردم، در صورت‌ میش

من ‌نگویم سخنی شکوه نسازم ز کسی

آنقدَر بس که نکردند دوای دل ریش

تا اشارت شدم از غیب به آن فُلک نجات

او در این‌ وَرطه ‌رهانَد مگرم ‌زین‌ تشویش

رحم بر حال پریشانِ من ‌آور که نکرد

هیچکس‌ رحمتی‌ از لُطف ‌بر این‌ حال‌ پریش

گر توام دست نگیریّ و عنایت نکنی

به خداوند کنم شِکوۀ خود با کم و بیش

که تو بر حائری و اهل کرم ‌باش گواه

خواست ‌امداد و نکردند به هِمّت‌ مَددیش

ادامه‌ی مجمع الاسرار

  1. بخش ۱۷ - شعر پانزدهمازعَدم آمده را راحله و زاد عدم
  2. بخش ۱۸ - شعر شانزدهمبسی‌ اندیشه‌ها بر صفحۀ خاطر، رقم‌ کردم
  3. بخش ۱۹ - شعر هفدهمتا آنکه پریشانِ خیالِ تو شُدستم
  4. بخش ۲۰ - شعر هیجدهمتا به دامِ غمِ عشق تو گرفتار شدم
  5. بخش ۲۱ - شعر نوزدهمتا عَزم کوی آن بُت طَنّاز کرده‌ایم
  6. بخش ۲۲ - شعر بیستمتَرک سر گفتم و پا در ره جانانه زدم
  7. بخش ۲۳ - شعر بیست و یکمدو اسبه پیک اجل می‌کشاندت به عدم
  8. بخش ۲۴ - شعر بیست و دوّمما شیشۀ نام و ننگ ‌برسنگ زدیم
همه‌ی مجمع الاسرار ←

عبدالرحیم حائری درباره‌ی عبدالرحیم حائری

عبدالرحیم صاحب‌الفصول (۱۲۹۴ قمری/ ۱۲۵۶ شمسی - ۱۳۶۷ قمری/ ۱۳۲۷ شمسی) مشهور به حائری، نویسنده، شاعر و عارف معاصر ایرانی است. وی که ساکن تهران بوده‌است در ۱۳۴۵ قمری یکسال پس از تخریب بناهای قبور بقیع توسط وهابیون و خودداری مسلمانان از سفر حج، با هزار نفر از شام راهی حجاز شد. عبدالعزیز سعودی (پادشاه عربستان) از وی استقبال...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.