پرش به محتوای اصلی
فروغی بسطامی فروغی بسطامی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۷۵

تا با کمان ابرو بنشست در کمینم

در خون خویش بنشاند از تیر دلنشینم

هم طره‌اش بهم زد طومار صبر و تابم

هم غمزه‌اش ز جا کند بنیاد عقل و دینم

گاهی به دل کند جا، گاهی به دیده ما را

یک جا نمی‌نشیند شاه حشم نشینم

هر گوشه اهل رازی دارد بدو نیازی

در راه عشق بازی تنها نه من چنینم

تو خرمن جمالی، من خوشه‌چین مسکین

تو خواجه بزرگی، من بنده کمینم

تو پادشاه حسنی، من دادخواه عشقم

تو فتنهٔ زمانی، من شورش زمینم

خاری که از تو آید بهتر ز تو ستانم

بویی که از تو باشد خوش تر ز یاسمینم

دست از تو بر ندارم گر می‌کشی به دارم

مهر از تو برنگیرم گر می‌کشی به کینم

روزی اگر ببینم خود را بر آستانت

دیگر کسی نبیند جان را در آستینم

آن دم که بر لب آید جانم ز زهر هجران

از لعل نوشخندت مشتاق انگبینم

بر آسمان خوبی دارم مهی فروغی

کز سجده زمینش مهری است بر جبینم

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۷۷تا کفر سر زلفت زد راه دل و دینم
  2. غزل شمارهٔ ۳۷۸امشب نگه افتاد بر آن غیرت ماهم
  3. غزل شمارهٔ ۳۷۹گر به گل‌زار رخش افتد نگاه گاه گاهم
  4. غزل شمارهٔ ۳۸۰غم روی تو به عالم ندهم
  5. غزل شمارهٔ ۳۸۱بخت سیه به کین من، چشم سیاه یار هم
  6. غزل شمارهٔ ۳۸۲تا خبردار ز سرِّ لبِ جانان شده‌ایم
  7. غزل شمارهٔ ۳۸۳ما دل خود را به دست شوق شکستیم
  8. غزل شمارهٔ ۳۸۴تا لب می‌پرست او داد شراب مستیم
همه‌ی غزلیات ←

فروغی بسطامی درباره‌ی فروغی بسطامی

میرزا عباس فروغی بسطامی غزلسرای بزرگ دوران قاجار در سال ۱۲۱۳ هجری قمری در کربلا زاده شد. بعد از فوت پدر به ایران آمد و نزد عموی خود دوستعلیخان به مازندران رفت. او ابتدا «مسکین» تخلص می‌کرد ولی پس از ورود به دستگاه شجاع‌السلطنه، تخلص خود را به نام فروغ‌الدوله از فرزندان او به «فروغی» تغییر داد. در غزلسرایی شیوهٔ سعدی را...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.