پرش به محتوای اصلی
فیض کاشانی فیض کاشانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۷۱

سر چو بی عشقست ننک جان بود

دل که بی دردست نام آن بود

دل که در وی درد نبود کی دلست

جان چه سوزی نبودش کی جان بود

دل ندارد جان ندارد هیچ نیست

هر کسی که بیغم جانان بود

جان ندارد غیر آن کو روز و شب

آتش عشقیش اندر جان بود

دل ندارد غیر آنکو همچو من

داغ عشقی در دلش پنهان بود

دردها را عشق درمان میکند

گرچه درد عشق بیدرمان بود

داغها را عشق مرهم می‌نهد

زانکه داغ عشق مرهم‌دان بود

عشق باشد مرد را سامان و سر

خود اگرچه بیسر و سامان بود

عشق اگرچه خود ندارد خان و مان

عاشقانرا عشق خان و مان بود

آخر از عاشق جنون طاهر شود

دود آتش فیض چون پنهان بود

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۷۳چون غم غم عشق تو بود زار توان بود
  2. غزل شمارهٔ ۳۷۴عید است و هرکس از غلط غیری گرفته یار خود
  3. غزل شمارهٔ ۳۷۵در سر بوالهوس نگر چون شر و شور می‌رود
  4. غزل شمارهٔ ۳۷۶در سر شوریده سودا می‌رود
  5. غزل شمارهٔ ۳۷۷چون سخن از دلبر ما میرود
  6. غزل شمارهٔ ۳۷۸هرکجا آن ماه‌سیما می‌رود
  7. غزل شمارهٔ ۳۷۹زنده‌دل از چه رو بدن عالم نور می‌رود
  8. غزل شمارهٔ ۳۸۰زحمت مکش طبیب که این تب نمیرود
همه‌ی غزلیات ←

فیض کاشانی درباره‌ی فیض کاشانی

ملا محمد محسن فیض کاشانی شاعر قرن یازدهم و معاصر با شاه عباس دوم بوده است. او در سال ۱۰۰۷ هجری قمری در کاشان متولد شد و پس از پایان مقدمات علوم و دانشهای زمان خویش به شیراز رفت و به حلقهٔ شاگردان ملاصدرا پیوست و سرانجام با دختر وی ازدواج نمود. وی از علمای بزرگ عهد خویش محسوب می‌شده و تألیفاتی در علوم عقلیه و نقلیه و...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.