پرش به محتوای اصلی
فیض کاشانی فیض کاشانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۴۴

گفتم مگر ز رویت زاهد خبر ندارد

گفتا که تاب خورشید هر بی بصر ندارد

گفتم بکوی عشقت پایم بگل فرو شد

گفتا که کوچه عشق راهی بدر ندارد

گفتم سرای دل را ره کو و در کدام است

گفتا بدل رهی نیست این خانه در ندارد

گفتم تو گوی خوبی از دلبران ربودی

گفتا که مادر دهر چون من پسر ندارد

گفتم که بر فلک هست خورشید و ماه تابان

گفتا که همچو روئی شمس و قمر ندارد

گفتم رهی بکویت بنمای اهل دل را

گفتا که راه عشقست راهی دگر ندارد

گفتم که از غم تو تا چند زار نالم

گفتا که در دل ما زاری اثر ندارد

گفتم که فیض در عشق از خویش بیخبر شد

گفتا کسیست عاشق کز خود خبر ندارد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۴۶غمی هست در دل که گفتن ندارد
  2. غزل شمارهٔ ۲۴۷سرم سودای سودائی ندارد
  3. غزل شمارهٔ ۲۴۸چه عیش آن را که سودایی ندارد
  4. غزل شمارهٔ ۲۴۹دلم هیهای او دارد سرم سودای او دارد
  5. غزل شمارهٔ ۲۵۰خوشا آن سر که سودای تو دارد
  6. غزل شمارهٔ ۲۵۱خورشید فلک روشنی از روی تو دارد
  7. غزل شمارهٔ ۲۵۲مستی ز شراب لب جانان مزه دارد
  8. غزل شمارهٔ ۲۵۳شهره شهر شود هر که جمالی دارد
همه‌ی غزلیات ←

فیض کاشانی درباره‌ی فیض کاشانی

ملا محمد محسن فیض کاشانی شاعر قرن یازدهم و معاصر با شاه عباس دوم بوده است. او در سال ۱۰۰۷ هجری قمری در کاشان متولد شد و پس از پایان مقدمات علوم و دانشهای زمان خویش به شیراز رفت و به حلقهٔ شاگردان ملاصدرا پیوست و سرانجام با دختر وی ازدواج نمود. وی از علمای بزرگ عهد خویش محسوب می‌شده و تألیفاتی در علوم عقلیه و نقلیه و...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.