پرش به محتوای اصلی
فیض کاشانی فیض کاشانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۴۱

آن ملاحت که تو داری گهر حسن آنست

ببهایش نرسد هیچ متاع ار همه جانست

ما نداریم متاعی که بود در خور وصلت

تو گران قیمتی و هر چه ترا هست گرانست

با تو سودا نتوانیم مگر لطف کنی تو

کانچه ما رابه ازآن نه همه چیزت به از آنست

بوسهٔ گر برباید زلبت سوخته جانی

شود او زنده و جاوید و لب لعل همانست

سهل باشد ز تو سودی ببرد عاشق مسکین

کز عطای تو ترا هیچ نه نقصان نه زیانست

میزند بر لب من دست ادب قفل خموشی

ورنه بسیار سخن هست که محتاج بیانست

حرف سودا سخن سود و زیان هیچ مگو فیض

کاین سخن چون سر سودا زده گوید هذیانست

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۴۳یار را روی دل بسوی منست
  2. غزل شمارهٔ ۱۴۴هر چه در عالم بود او راست مغز و پوست
  3. غزل شمارهٔ ۱۴۵در صدف جان دردی نیست به جز دوست دوست
  4. غزل شمارهٔ ۱۴۶نیست از ما غیر نامی اوست خود را دوست دوست
  5. غزل شمارهٔ ۱۴۷مژده آمد از قدوم آنکه دل جویای اوست
  6. غزل شمارهٔ ۱۴۸ای که سرمیکشی زخدمت دوست
  7. غزل شمارهٔ ۱۴۹زار و نزار و خسته‌ام و بی‌قرار دوست
  8. غزل شمارهٔ ۱۵۰نسرشته اند در گلم الا هوای دوست
همه‌ی غزلیات ←

فیض کاشانی درباره‌ی فیض کاشانی

ملا محمد محسن فیض کاشانی شاعر قرن یازدهم و معاصر با شاه عباس دوم بوده است. او در سال ۱۰۰۷ هجری قمری در کاشان متولد شد و پس از پایان مقدمات علوم و دانشهای زمان خویش به شیراز رفت و به حلقهٔ شاگردان ملاصدرا پیوست و سرانجام با دختر وی ازدواج نمود. وی از علمای بزرگ عهد خویش محسوب می‌شده و تألیفاتی در علوم عقلیه و نقلیه و...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.