پرش به محتوای اصلی
فیض کاشانی فیض کاشانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۴۸

ای که سرمیکشی زخدمت دوست

چون کنی دعوی محبت دوست

منفعل نیستی ازین دعوی

شرم ناید ترا زطلعت دوست

نبری امر دوست را فرمان

دم زنی آنگه از مودت دوست

دعوی دوستی کنی وانگاه

نشوی تابع ارادت دوست

دوستی را کجا سزاواری

نیستی چون سزای خدمت دوست

دوست از دوستیت بی زارست

که نهٔ جز سزای لعنت دوست

بر درش بین هزار فرمان بر

سرنهاده برای طاعت دوست

عاشقان بین نهاده جان برکف

از برای نثار حضرت دوست

ما عبدناک گوی بین بی حد

صف زده بر در عبادت دوست

ما عرفناک گو نگر بی عد

وآله کبریا و رفعت دوست

جمع کر و بیان قدس نگر

بر درش می زنند نوبت دوست

فیض اگر میکند مخالفتی

سر نمی پیچد از مشیت دوست

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۵۰نسرشته اند در گلم الا هوای دوست
  2. غزل شمارهٔ ۱۵۱سرکرده ایم پا بره جستجوی دوست
  3. غزل شمارهٔ ۱۵۲حلقهٔ آن در شدنم آرزوست
  4. غزل شمارهٔ ۱۵۳بادهٔ تلخ کهنم آرزوست
  5. غزل شمارهٔ ۱۵۴یک جرعه می زساغر جانانم آرزوست
  6. غزل شمارهٔ ۱۵۵گو برو عقل از سرم در سر هوای یار هست
  7. غزل شمارهٔ ۱۵۶بیا که از ازلم با تو آشنائی هست
  8. غزل شمارهٔ ۱۵۷بهر گلی اگرم ناله و نوائی هست
همه‌ی غزلیات ←

فیض کاشانی درباره‌ی فیض کاشانی

ملا محمد محسن فیض کاشانی شاعر قرن یازدهم و معاصر با شاه عباس دوم بوده است. او در سال ۱۰۰۷ هجری قمری در کاشان متولد شد و پس از پایان مقدمات علوم و دانشهای زمان خویش به شیراز رفت و به حلقهٔ شاگردان ملاصدرا پیوست و سرانجام با دختر وی ازدواج نمود. وی از علمای بزرگ عهد خویش محسوب می‌شده و تألیفاتی در علوم عقلیه و نقلیه و...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.