پرش به محتوای اصلی
میرزاده عشقی میرزاده عشقی

غزلیات و قصاید

شمارهٔ ۱۶ - ملت مغلوب

شب به سرم نوبه تاخت، روز تب آمد

هر چه در این روزگار روز و شب آمد

رفته ام از دست، دسته دسته بس امسال

دست طبیبم به روی نبض تب آمد

هر چه به من می رسد، ز دست زبانست

جان من از دست این زبان به لب آمد

کس ز عزیزان، عیادتم ننماید

نوبه و تب زنده باد، روز و شب آمد

هیچ تعجب ز بی وفائی دنیا

می ننما ای که دائمت عجب آمد

بی سببت کرد عزیز بی سببت خوار

بی سببی رفت، آنچه بی سبب آمد

ملت مغلوب حق ندارد هرگز:

حق طلبد، زآنکه «حق لمن غلب » آمد

ادامه‌ی غزلیات و قصاید

  1. شمارهٔ ۱۸ - شب وصالامشب آماده یار و بزم و شرابست
  2. شمارهٔ ۱۹ - پریشانی ایرانای دوست ببین بی‌سر و سامانی ایران
  3. شمارهٔ ۲۰ - رخساره پاکمن چو یک غنچه بشکفته گریبان چاکم
  4. شمارهٔ ۲۱ - استقبال از منوچهریدلم ای دوست تو دانی که هوای تو کند
  5. شمارهٔ ۲۲ - در لباس دینای صدرنشینان که همه مصدر دینید
  6. شمارهٔ ۲۳ - دزد پاتختیهزار بار مرا، مرگ به از این سختی است
  7. شمارهٔ ۲۴ - دفاع از زرتشتای دختران ترک! خدا را، حیا کنید
  8. شمارهٔ ۲۵ - زبان سرخمگو که غنچه چرا چاکچاک و دل خون است؟
همه‌ی غزلیات و قصاید ←

میرزاده عشقی درباره‌ی میرزاده عشقی

سیدمحمدرضا کردستانی معروف به میرزاده عشقی (زادهٔ ۲۰ آذر ۱۲۷۳ در همدان – ترور در ۱۲ تیر ۱۳۰۳ در تهران) شاعر، روزنامه‌نگار، نویسنده و نمایشنامه‌نویس ایرانی دوره مشروطیّت و مدیر نشریهٔ قرن بیستم بود. وی با وجود طول عمر کوتاهش از جمله مهم‌ترین شاعران عصر مشروطه به‌شمار می‌رود که از عنصر هویت ملی در جهت ایجاد انگیزه و آگاهی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.