پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

بخش دوم - داستان گل و بلبل

بخش ۳۰ - حکایت

شبی یاد دارم که پروانه ای

درآمد ز درهمچو دیوانه ای

تو گفتی سمندر نه پروانه بود

که از آتشش هیچ پروا نبود

ز بس مست بود وزخود بی خبر

همی شمع را گشت بر دور سر

نظر بود پیوسته من را به شمع

که ناگه زد او خویشتن را به شمع

پرش سوخت از عشق وسودای شمع

ز بالا بیفتاد بر پای شمع

پرو بال ویسوخت از نور او

مرا نیز دل سوخت از دور او

همی پرزنان بود تا جان بداد

خوش آن کس که جان پیش جانان بداد

سرآورد پس شمع وهی ریخت اشک

من از اشک او اوفتادم به رشک

بگفتم به چشم خود ای ذره بین

اگر اشک ریزی بریز این چنین

اگر شمع پروانه را پر بسوخت

خود او دیدم از پای تا سر بسوخت

برای توگویم ز سر قصه ای

که شاید ز دانش بری حصه ای

ادامه‌ی بخش دوم - داستان گل و بلبل

  1. بخش ۳۲ - مناجات کردن گلز بس گل ز بلبل بد اندوهناک
  2. بخش ۳۳ - آمدن گلچین به باغ و چیدن گل و بردن او راسحر پیشتر ز انکه از کوهسار
  3. بخش ۳۴ - رفتن گل از باغ واندوه ریاحینچو گل رفت از باغ گل های باغ
  4. بخش ۳۵ - هلاک شدن بلبل از رفتن گلچوگل رفت از صحن گلشن برون
  5. بخش ۳۶ - در صفت باری تعالی جل جلالهمرا حیرت از عشق بلبل بود
  6. بخش ۳۷ - در صیدشدن فاختهبه مظلوم ظلمی که ظالم کند
  7. بخش ۳۸ - درمکافاتیکی خواست کز گل بگیرد گلاب
  8. بخش ۳۹ - مناجاتخدایا بزرگی تو داری و بس
همه‌ی بخش دوم - داستان گل و بلبل ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.