پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

بخش دوم - داستان گل و بلبل

بخش ۳۱ - حکایت

جوانی که بود از می جهل مست

بزد سنگ وپای سگی را شکست

که ناگه سواری بیامد ز راه

ز حیرت مرا بود براونگاه

چنان زدلگد اسب بر آن جوان

که آویخت ازپای اواستخوان

ز حیرت پرید از سرم عقل وهوش

که رفت اسب پایش به سوراخ موش

هم آن اسب را پا به کیفر شکست

ز بد هر که بد کرد طرفی نبست

گر افتد کسی از کسی در بلا

هم او بر بلائی شود مبتلا

بروی جهان گر کسی ظالم است

من باور از کس که او سالم است

شود شاه را شیوه گر ظلم وکین

نماند به اوتخت وتاج ونگین

بود هر که راضی به ظلم وستم

همان به که گردد وجودش عدم

به عالم بزرگی است نامش خدا

که بر ظلم هرگز نگردد رضا

مکافات گیرد ز پیر وجوان

حذر کرد می باید از قهر آن

ادامه‌ی بخش دوم - داستان گل و بلبل

  1. بخش ۳۳ - آمدن گلچین به باغ و چیدن گل و بردن او راسحر پیشتر ز انکه از کوهسار
  2. بخش ۳۴ - رفتن گل از باغ واندوه ریاحینچو گل رفت از باغ گل های باغ
  3. بخش ۳۵ - هلاک شدن بلبل از رفتن گلچوگل رفت از صحن گلشن برون
  4. بخش ۳۶ - در صفت باری تعالی جل جلالهمرا حیرت از عشق بلبل بود
  5. بخش ۳۷ - در صیدشدن فاختهبه مظلوم ظلمی که ظالم کند
  6. بخش ۳۸ - درمکافاتیکی خواست کز گل بگیرد گلاب
  7. بخش ۳۹ - مناجاتخدایا بزرگی تو داری و بس
  8. بخش ۴۰ - طلب آمرزش از درگاه الهیالهی به حق نبی و ولی
همه‌ی بخش دوم - داستان گل و بلبل ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.