پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

بخش دوم - داستان گل و بلبل

بخش ۳۸ - درمکافات

یکی خواست کز گل بگیرد گلاب

گل افکنددر دیگ وبر رویش آب

به زیرش همی آتش تیزکرد

به گرمی چوآتش شد آن آب سرد

چو آن آب در دیگ آمد به جوش

صدائی از آن دیگم آمد به گوش

که می گفت آن آب با گل سخن

که ای نازنین چهر نازک بدن

چه کردی که افتاده ای در عذاب

نمی بینم از بهر تو فتح باب

بگفتاگل ای آب آتش مزاج

که ارند عالم به تواحتیاج

من ازخودگناهی ندارم سراغ

ولی چند روزی که بودم به باغ

مرا عاشقی بود بلبل به نام

که او را به من بودعشقی تمام

دمی می شدم گر زچشمش نهان

همی بر فلک می شد از او فغان

نمی گشت یکدم ز پیشم جدا

دل وجان همی کرد بهرم فدا

به شوخی بپایش زدم بسکه خار

مکافاتم این است در روزگار

ادامه‌ی بخش دوم - داستان گل و بلبل

  1. بخش ۴۰ - طلب آمرزش از درگاه الهیالهی به حق نبی و ولی
همه‌ی بخش دوم - داستان گل و بلبل ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.