پرش به محتوای اصلی
علی اشتری علی اشتری

غزلیات

شمارهٔ ۱۰۰ - میان جمع

بیا که پیش وجودت ز خویشتن برهم

بیار ناز که از ناز و نسترن برهم

خموده روحم از این تنگنای خاک آلود

کجاست دست اجل؟ تا ز بند تن برهم

بیار ساقی از آن باده کهن جامی

مگر بفیض می از این غم کهن برهم

کجاست لاله رخ سرو قد من؟ تا من

ز خود فروشی گلهای این چمن برهم

میان جمع خوشم گر چو شمع میسوزم

که دود گردم و از قید انجمن برهم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۰۲ - درد نهانساقی گره از کار من غمزده وا کن
  2. شمارهٔ ۱۰۳ - رضای پدرای که جستی بجان رضای پدر
  3. شمارهٔ ۱۰۴ - از روز ازلروی دلها همه از روز ازل سوی تو بود
  4. شمارهٔ ۱۰۵ - نتوان کردتا که کام از لب نوش تو، روا نتوان کرد
  5. شمارهٔ ۱۰۶ - چو شمعگر شبی در محفل جانان برافروزم چو شمع
  6. شمارهٔ ۱۰۷ - شبنمتا ترا از می و معشوق جدا نتوان دید
  7. شمارهٔ ۱۰۸ - مردی و مردمیدلم رمیده ز دیدار مردم است امروز
  8. شمارهٔ ۱۰۹ - در مرگ پدراز سر چو رفت سایه مهر پدر مرا
همه‌ی غزلیات ←

علی اشتری درباره‌ی علی اشتری

علی اشتری متخلص به فرهاد (۱۳۰۱–۱۳۴۰) شاعر غزلسرای اهل ایران بود.  پدرش احمدخان اشتری که در شعر تخلص «یکتا» داشت شاعر، نقاش و برای مدتی نیز عضو فرهنگستان زبان و ادب فارسی بود. وی در نزد پدر برخی از فنون ادب را آموخت و تحصیلات خود را در مدرسهٔ شرف به پایان رساند. وی از نوجوانی به سرودن پرداخت و تخلص فرهاد را برای خود بر...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.