پرش به محتوای اصلی
آشفتهٔ شیرازی آشفتهٔ شیرازی

غزلیات

شمارهٔ ۳۸۳

هر که در گلشن دل سرو سمن بردارد

بایدش دل زگل و سرو سمن بردارد

حالت بسمل عشق و مژه فتانش

داند آن خسته که دل برسر خنجر دارد

کرده چون پهلوی دارا دل مجروهم چاک

آنکه ابروی چو شمشیر سکندر دارد

نبود آرزوی کوثر و حورش در دل

آنکه دلبر ببرو باده بساغر دارد

تاج جمشید بسرکی نهد و افسر کی

هر که از خاک در میکده افسر دارد

کار ناصح بسر زلف تو افتادی کاش

تا بدیدی دل آشفته چه بر سر دارد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۸۵ترک من چون سر آن زلف معنبر شکند
  2. شمارهٔ ۳۸۶اگر آه مرا اندر شب هجران اثر باشد
  3. شمارهٔ ۳۸۷برون از دیده غواص صد دریای خون آمد
  4. شمارهٔ ۳۸۸اگر آن ماه پیکر پرده از رخسار برگیرد
  5. شمارهٔ ۳۸۹عاشقان را بسر ار تیر بلا میبارند
  6. شمارهٔ ۳۹۰دل سودازده را کار به سامان نرسد
  7. شمارهٔ ۳۹۱دوستان دلبر بدست افتاد دستی برزنید
  8. شمارهٔ ۳۹۲زیبا صنما این همه زیبا نتوان بود
همه‌ی غزلیات ←

آشفتهٔ شیرازی درباره‌ی آشفتهٔ شیرازی

محمدکاظم آشُفْتۀ شیرازی (۱۲۰۰ - ۱۲۸۸ هجری قمری)، شاعر و صاحب‌منصب دیوانی عصر قاجار بود. او فرزند آقامحمدجعفر کدخدا بود و در خانواده‎ای سرشناس و متمکن در شیراز به دنیا آمد. در اوان جوانی علم عروض و محاسبات دفتری را فرا گرفت و با ادب پارسی و عربی آشنا شد. او خط نستعلیق و شکسته را خوش می‎نوشت. این ویژگی‌ها و نیز اعتبار خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.