پرش به محتوای اصلی
آشفتهٔ شیرازی آشفتهٔ شیرازی

غزلیات

شمارهٔ ۱۱۳۳

صبا از بلبل دور از دیار زار گمنامی

سوی آن گلبن نوخیز بر از لطف پیغامی

که زخمی باشدم کاری نه از پیکان نه از خنجر

فروبسته پرم اما نه صیادی و نه دامی

فراقم سوخت سر تا پا به آتش باز می‌گوید

میان پختگان عشق او سودایی خامی

به غیر از روز هجران نیست شب‌های مرا روزی

ندارد روزگارم جز شب حرمان دیگر شامی

پی تسکین جان ناتوانم قاصد از رحمت

بیاور زآن لب شیرین دعا گر نیست دشنامی

چرا پروانه‌وَش آتش نیفتد در سراپایم

که تو ای آتشین‌رخساره شمع محفل عامی

رقیبانت همه سرمست از صهبای وصل ای مه

ولی آشفته را خون در دلست از حسرت جامی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۱۳۵جز حسن دیده دیده در روی تو کمالی
  2. شمارهٔ ۱۱۳۶آفت عرصه خاکی و مه افلاکی
  3. شمارهٔ ۱۱۳۷گو چه کم آیدت زسلطانی
  4. شمارهٔ ۱۱۳۸چرا ای دل وفا با آن بت پیمان شکن کردی
  5. شمارهٔ ۱۱۳۹به هواست برق امشب بطلب پریّ و بالی
  6. شمارهٔ ۱۱۴۰در عاشقی گشتم زبون ای کاش دل خون می‌شدی
  7. شمارهٔ ۱۱۴۱الا ای که داری طمع پادشایی
  8. شمارهٔ ۱۱۴۲تو ای سلطان خوبان جز ستمکاری نمی‌دانی
همه‌ی غزلیات ←

آشفتهٔ شیرازی درباره‌ی آشفتهٔ شیرازی

محمدکاظم آشُفْتۀ شیرازی (۱۲۰۰ - ۱۲۸۸ هجری قمری)، شاعر و صاحب‌منصب دیوانی عصر قاجار بود. او فرزند آقامحمدجعفر کدخدا بود و در خانواده‎ای سرشناس و متمکن در شیراز به دنیا آمد. در اوان جوانی علم عروض و محاسبات دفتری را فرا گرفت و با ادب پارسی و عربی آشنا شد. او خط نستعلیق و شکسته را خوش می‎نوشت. این ویژگی‌ها و نیز اعتبار خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.