پرش به محتوای اصلی
عارف قزوینی عارف قزوینی

غزل‌ها

شمارهٔ ۱ - مس قلب در خور اکسیر

دل به تدبیر بر آن زلف چو زنجیر افتاد

وای بر حالت دزدی که به شب‌گیر افتاد

دانهٔ خال لب و دام سر زلف تو دید

شد پشیمان که در این دام چرا دیر افتاد

گاه و بیگاه ز بس آه کشیدم ز غمت

سینه آتشکده شد، آه ز تأثیر افتاد

به نگاهی دل ویرانه چنان کرده خراب

که دگر کار دل از صورت تعمیر افتاد

عارفا بندگی پیر مغانت خوش باد

مس قلب تو چه شد در خور اکسیر افتاد؟

ادامه‌ی غزل‌ها

  1. شمارهٔ ۳ - قافله سالار دلتا گرفتار بدان طره طرار شدم
  2. شمارهٔ ۴ - بلای هجربلای هجر تو تنها همان برای من است
  3. شمارهٔ ۵ - راز دلاز غم هجر تو روزگار ندارم
  4. شمارهٔ ۶ - خم دو طرهخَمِ دو طُرّهٔ طَرّارِ یار یکدله بین
  5. شمارهٔ ۷ - درد عشقجز سر زلف تو دل را سر و سامانی نیست
  6. شمارهٔ ۸ - اندیشه وصلاز سر کوی تو یک چند سفر باید کرد
  7. شمارهٔ ۹ - سفر بی خبربی‌خبر از سر کوی تو سفر خواهم کرد
  8. شمارهٔ ۱۰ - هاله زلفز زلف بر رخ همچون قمر نقاب انداخت
همه‌ی غزل‌ها ←

عارف قزوینی درباره‌ی عارف قزوینی

ابوالقاسم عارف قزوینی (۱۲۵۹–۱۳۱۲ ه.ش)، شاعر و تصنیف‌ساز اهل ایران بود. عارف در سال ۱۲۵۹ هجری شمسی در قزوین متولد شد. پدرش «ملاهادی وکیل» بود. عارف صرف و نحو عربی و فارسی را در قزوین فراگرفت. خط شکسته و نستعلیق را بسیار خوب می‌نوشت. موسیقی را نزد میرزاصادق خرازی فراگرفت. مدتی به اصرار پدر در پای منبر میرزا حسن واعظ، یک...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.