پرش به محتوای اصلی
عارف قزوینی عارف قزوینی

غزل‌ها

شمارهٔ ۱۰ - هاله زلف

ز زلف بر رخ همچون قمر نقاب انداخت

فغان که هاله به رخسار آفتاب انداخت

هلاک ناوک مژگان آنکه سینهٔ ما

نشانه کرد و بر او تیر بی‌حساب انداخت

رها نکرد دل از زلف خود به استبداد

گرفت و گفت تو مشروطه‌ای، طناب انداخت

از آن زمان که رخت دید چشم اندر خواب

قسم به چشم تو عمری مرا به خواب انداخت

خراب‌تر ز دلم در جهان نیافت غمت

از آن چو جغد نشیمن در این خراب انداخت

نه من، هر آنکه به دل مهر دلبری دارد

بدان که نقش خیالی است کاندر آب انداخت

من آن فسرده‌دل و سر به زیر پر مرغم

که آشیان مرا دید پر عقاب انداخت

شبی به مجمع عشاق عارفی می‌گفت

خوش آنکه سر به ره یار در شتاب انداخت

ادامه‌ی غزل‌ها

  1. شمارهٔ ۱۲ - شکنج طرهشکنجِ طُرّهٔ زلفت شکن شکن شده است
  2. شمارهٔ ۱۳ - خوشی به گریهفتادم از نظر آن لحظه‌ای که دور شدم
  3. شمارهٔ ۱۴ - شرمسار دیدهخسته از دست روزگار شدم
  4. شمارهٔ ۱۵ - عوض اشکعوض اشک ز نوک مژه خون می‌آید
  5. شمارهٔ ۱۶ - مرا هجرت کشدمرا هجرت کشد آخر نهانی
  6. شمارهٔ ۱۷ - مراد دلگر مراد دل خود حاصل از اختر نکنم
  7. شمارهٔ ۱۸ - حکایت هجرانسزد بر اوج فلک، سرکشی کند سر من
  8. شمارهٔ ۱۹ - وادی عشقوادی عشق چو راه ظلمات آسان نیست
همه‌ی غزل‌ها ←

عارف قزوینی درباره‌ی عارف قزوینی

ابوالقاسم عارف قزوینی (۱۲۵۹–۱۳۱۲ ه.ش)، شاعر و تصنیف‌ساز اهل ایران بود. عارف در سال ۱۲۵۹ هجری شمسی در قزوین متولد شد. پدرش «ملاهادی وکیل» بود. عارف صرف و نحو عربی و فارسی را در قزوین فراگرفت. خط شکسته و نستعلیق را بسیار خوب می‌نوشت. موسیقی را نزد میرزاصادق خرازی فراگرفت. مدتی به اصرار پدر در پای منبر میرزا حسن واعظ، یک...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.