پرش به محتوای اصلی
عارف قزوینی عارف قزوینی

غزل‌ها

شمارهٔ ۱۴ - شرمسار دیده

خسته از دست روزگار شدم

ماندم آنقدر تا ز کار شدم

خون دل آنقدر به دامن ریخت

که من از دیده شرمسار شدم

تن و جان خسته بار هجر گران

به عجب زحمتی دچار شدم

به امید گل رخت چندان

ماندم ای سرو قد که خوار شدم

نخورد کس شراب عشق که من

خوردم این باده و خمار شدم

به سر زلف گو قراری گیر

که ز اندازه بی‌قرار شدم

دیدمش یک نگاه و جان دادم

خوب از این قید رستگار شدم

شب وصل است من به رغم رقیب

به خر خویشتن سوار شدم

گفت عارف از این خوشم که دگر

با غم یار یار غار شدم

ادامه‌ی غزل‌ها

  1. شمارهٔ ۱۶ - مرا هجرت کشدمرا هجرت کشد آخر نهانی
  2. شمارهٔ ۱۷ - مراد دلگر مراد دل خود حاصل از اختر نکنم
  3. شمارهٔ ۱۸ - حکایت هجرانسزد بر اوج فلک، سرکشی کند سر من
  4. شمارهٔ ۱۹ - وادی عشقوادی عشق چو راه ظلمات آسان نیست
  5. شمارهٔ ۲۰ - مرگ دوستبه مرگ دوست مرا میل زندگانی نیست؟
  6. شمارهٔ ۲۱ - غم چشمبه رغم چشم تو بی‌پا من از شراب شدم
  7. شمارهٔ ۲۲ - غم تنمرا که نیست غم تن چه قید پیرهن است
  8. شمارهٔ ۲۳ - عهد با جانان!من این جانی که دارم عهد با جانان خود کردم
همه‌ی غزل‌ها ←

عارف قزوینی درباره‌ی عارف قزوینی

ابوالقاسم عارف قزوینی (۱۲۵۹–۱۳۱۲ ه.ش)، شاعر و تصنیف‌ساز اهل ایران بود. عارف در سال ۱۲۵۹ هجری شمسی در قزوین متولد شد. پدرش «ملاهادی وکیل» بود. عارف صرف و نحو عربی و فارسی را در قزوین فراگرفت. خط شکسته و نستعلیق را بسیار خوب می‌نوشت. موسیقی را نزد میرزاصادق خرازی فراگرفت. مدتی به اصرار پدر در پای منبر میرزا حسن واعظ، یک...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.